اثری با آهنگسازی کیوان ساکت
آهنگ ها
-
عنوانزمان
-
9:44دل ز دستم رفت و جان هم، بی دل و جان چون کنم سر عشقم آشکارا گشت پنهان چون کنم هرکسم گوید که درمانی کن آخر درد را چون به دردم دایما مشغول درمان چون کنم در بن هر موی صد بت بیش میبینم عیان در میان این همه بت عزم ایمان چون کنم مولوی گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش خاکروب در میخانه کنم مژگان را حافظ نه ز ایمانم نشانی نه ز کفرم رونقی در میان این و آن درمانده حیران چون کنم چون نیامد از وجودم هیچ جمعیت پدید بیش ازین عطار را از خود پریشان چون کنم عطار
-
4:51بیا تا عاشقی از سر بگیریم جهان خاک را در زر بگیریم بیا تا نوبهار عشق باشیم نسیم از مشک و از عنبر بگیریم زمین و کوه و دشت و باغ و جان را همه در حله اخضر بگیریم ز دل ره بردهاند ایشان به دلبر ز دل ما هم ره دلبر بگیریم بیا تا قدر یک دیگر بدانیم که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم غرضها تیره دارد دوستی را غرضها را چرا از دل نرانیم چو بر گورم بخواهی بوسه دادن رخم را بوسه ده کاکنون همانیم مولوی
-
4:12من و انکار شراب این چه حکایت باشد غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد من که شبها ره تقوا زدهام با دف و چنگ این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد تا به غایت ره میخانه نمیدانستم ور نه مستوری ما تا به چه غایت باشد حافظ
-
6:17می تراود مهتاب می درخشد شبتاب نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند نگران با من استاده سحر صبح می خواهد از من کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر نیما یوشیج
تصاویر
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
