آلبوم در فضای موسیقی دستگاهی
آهنگ ها
-
عنوانزمان
-
16:19
-
4:16خدایا دل دردمند ما راکه اسیر توست یارابه وصال مرهمی نهچو به انتظار خستیم
-
16:19جز آستان توأم در جهان پناهی نیستسر مرا به جز این در حوالهگاهی نیستعدو چو تیغ کشد من سپر بیندازمکه تیغ ما به جز از نالهای و آهی نیستزمانه گر بزند آتشم به خرمن عمربگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیستغلام نرگس جماش آن سهی سرومکه از شراب غرورش به کس نگاهی نیستمباش در پی آزار و هرچه خواهی کنکه در شریعت ما غیر از این گناهی نیستعنان کشیدهرو ای پادشاه کشور حسنکه نیست بر سر راهی که دادخواهی نیستچنین که از همهسو دام راه میبینمبه از حمایت زلفش مرا پناهی نیست
-
6:49بی همگان به سر شود بی تو به سر نمیشودداغ تو دارد این دلم، جای دگر نمیشودخمر من و خمار من، باغ من و بهار منخواب من و قرار من بی تو به سر نمیشودسیر نمیشوم ز تو ای مه جانفزای منجور مکن جفا مکن نیست جفا سزای منبا ستم و جفا خوشم گرچه درون آتشمچونک تو سایه افکنی بر سرم ای همای منوه که جدا نمیشود نقش تو از خیال منتا چه شود به عاقبت در طلب تو جان مننور ستارگان ستد روی چو آفتاب تودست نمای خلق شد قامت چون هلال منغافل چرایی؟ جانا ز دردمرحمت کن آخر بر روی زردمدر دام حسنت جز دم ندیدموز خوان عشقت جز خون نخوردمنقش غمم چون بر دل نوشتیمن نامهی خود در مینوردمبیچاره باشد همواره عاشقعشق اینچنین است بیچاره عاشقگردون نگردد روزی که گردداز کوی معشوق آوازه عاشقخواب مرا ببستهای نقش مرا بشستهایوز همهام گسستهای بی تو به سر نمیشودبی همگان به سر شود بی تو به سر نمیشودداغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود
-
8:10رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنندمستی ز جامت میکنند مستان سلامت میکنندمستی سلامت میکند پنهان پیامت میکندآن کو دلش را بردهای جان را غلامت میکندای نیست کرده هست را بشنو سلام مست رامستی که هر دو دست را پابند دامت میکندتاب بنفشه میدهد طره مشکسای توپرده غنچه میدرد خنده دلگشای توشور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سرکاین سر پر هوس شود خاک در سرای تویاران ره عشق منزل ندارداین بحر مواج ساحل نداردبذر غم عشق در مزرع دلجز درد و محنت حاصل نداردرندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنندمستی ز جامت میکنند مستان سلامت میکنندهرکس نبندد بر دلبری دلیا آدمی نیست یا دل نداردمستی سلامت میکند پنهان پیامت میکندآن کو دلش را بردهای جان را غلامت میکند
-
4:08چه حکایت از فراق که نداشتم ولیکنتو چو روی باز کردی در ماجرا ببستیگله از فراق یاران جفای روزگاراننه طریق توست سعدی کم خویش گیر رستی
تصاویر
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
