موسیقی دستگاهی
نوازنده ی کلارینت و دودوک و دیجیریدو : مصباح قمصری
نوازنده ی کمانچه : نیما رحمتی
نوازنده ی تنبور : نوید جابری
نوازنده ی تنبک : حامد زند کریمخانی
نوازنده ی دف و دهل : گلناز خاضعی
نوازنده ی نی : عرفان شهرآبادی
نوازنده ی طبلا : بهزاد احمدی
نوازنده ی تار و بم تار و عود و سه تار و گیتار : علی قمصری
نوازنده ی کلارینت و دودوک و دیجیریدو : مصباح قمصری
نوازنده ی کمانچه : نیما رحمتی
نوازنده ی تنبور : نوید جابری
نوازنده ی تنبک : حامد زند کریمخانی
نوازنده ی دف و دهل : گلناز خاضعی
نوازنده ی نی : عرفان شهرآبادی
نوازنده ی طبلا : بهزاد احمدی
نوازنده ی تار و بم تار و عود و سه تار و گیتار : علی قمصری
آهنگ ها
-
عنوانزمان
-
7:28برای تار و ارکستر زهی
-
8:22دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش چو تشنه تو باشد که باشد سقایش چو بیمار گردد به بازار گردد دکان تو جوید لب قندخایش تویی باغ و گلشن تویی روز روشن مکن دل چون آهن مران از لقایش به درد و به زاری به اندوه و خواری عجب چند داری برون سرایش مها از سر او چو تو سایه بردی چه سود و چه راحت ز سایه همایش چو یک دم نبیند جمال و جلالت بگیرد ملالی ز جان و ز جایش جهان از بهارش چو فردوس گردد چمن بی زبانی بگوید ثنایش جواهر که بخشد کف بحر خویش فزایش که بخشد رخ جان فزایش جهان سایه ی توست روش از تو دارد ز نور تو باشد بقا و فنایش منم مهره ی تو فتاده ز دستت از این طاس غربت بیا درربایش بگیرم ادب را ببندم دو لب را که تا راز گوید لب دلگشایش مولوی
-
7:16
-
6:15تیز دوم تیز دوم تا به سواران برسم نیست شوم نیست شوم تا بر جانان برسم خوش شده ام خوش شده ام پاره ی آتش شده ام خانه بسوزم بروم تا به بیابان برسم خاک شوم خاک شوم تا ز تو سرسبز شوم آب شوم سجده کنان تا به گلستان برسم چونک فتادم ز فلک ذره صفت لرزانم ایمن و بی لرز شوم چونک به پایان برسم چرخ بود جای شرف خاک بود جای تلف باز رهم زین دو خطر چون بر سلطان برسم عالم این خاک و هوا گوهر کفر است و فنا در دل کفر آمده ام تا که به ایمان برسم آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد شد رخ من سکه ی زر تا که به میزان برسم رحمت حق آب بود جز که به پستی نرود خاکی و مرحوم شوم تا بر رحمان برسم هیچ طبیبی ندهد بی مرضی حب و دوا من همگی درد شوم تا که به درمان برسم مولوی
-
4:55بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست روا بود که چنین بی حساب دل ببری مکن که مظلمه ی خلق را جزایی هست به کام دشمن و بیگانه رفت چندین روز ز دوستان نشنیدم که آشنایی هست کسی نماند که بر درد من نبخشاید کسی نگفت که بیرون از او دوایی هست سعدی
-
14:09وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من ناله ی زیر و زار من زارترست هر زمان بس که به هجر می دهد عشق تو گوشمال من نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو دست نمای خلق شد قامت چون هلال من پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی می رسد و نمی رسد نوبت اتصال من خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من دیده زبان حال من بر تو گشاد رحم کن چون که اثر نمی کند در تو زبان قال من برگذری و ننگری بازنگر که بگذرد فقر من و غنای تو جور تو و احتمال من چرخ شنید ناله ام گفت منال سعدیا کاه تو تیره می کند آینه ی جمال من سعدی
-
5:02از این تنگین قفس جانا پریدی وزین زندان طراران رهیدی ز روی آینه گل دور کردی در آیینه بدیدی آنچ دیدی خبرها می شنیدی زیر و بالا بر آن بالا ببین آن چه شنیدی چو آب و گل به آب و گل سپردی قماش روح بر گردون کشیدی ز گردش های جسمانی بجستی به گردش های روحانی رسیدی گزین کن هر چه می خواهی و بستان چو ما را بر همه عالم گزیدی دگرباره شه ساقی رسیدی مرا در حلقه ی مستان کشیدی دگرباره شکستی توبه ها را به جامی پرده ها را بردریدی مولوی


کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان