آلبوم در فضای موسیقی دستگاهی
آهنگ ها
-
عنوانزمان
-
4:58وطنم تنم چه باشد که بگویمت تنی تو که تو جانی و سراپا همه جان روشنی تو وطنم تو بوی باران به شب ستاره باران که خوشی و خوش ترینی به مذاق میگساران من اگر سروده باشم وطنم تو شعر نابی من اگر ستاره باشم وطنم تو آفتابی وطنم ، وطنم ، وطنم ایران همه جانی به تنم وطنم ایران وطنم خوشا نسیمت که وزیدنش گل از گل وطنم خوشا شمیمت که دمیدنش تغزل وطنم که شعر حافظ شده وصله ی تن تو که شکفته شعر سعدی به بهار دامن تو وطنم درودی از من به تو و به عاشقانت که سپرده ام به پیکت به نسیم مهربانت ایران من ، ایران من ای مهر تو بر جان من
-
6:45سیر نمی شوم ز تو ای مه جان فزای من جور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من با ستم و جفا خوشم گر چه درون آتشم چونک تو سایه افکنی بر سرم ای همای من درشکنید کوزه را پاره کنید مشک را جانب بحر می روم پاک کنید راه من آب حیات موج زد دوش ز صحن خانه ام یوسف من فتاد دی همچو قمر به چاه من چند بذارد این دلم ، وای دلم خراب دل چند بنالد این لبم پیش خیال شاه من سیر نمی شوم ز تو ، نیست جز این گناه من جور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من خرمن من اگر بشد ، غم مخورم چه غم خورم صد چو مرا بس است و بس خرمن نور ماه من
-
5:14بر گرد گل می گشت دی نقش خیال یار من گفتم درآ پرنور کن از شمع رخ اسرار من ای از بهار روی تو سرسبز گشته عمر من جان من و جان همه حیران شده در کار من سردفتر هر سروری برهان هر پیغامبری هم حاکمی هم داوری هم چاره ی ناچار من ای در کنار لطف تو من همچو چنگی با نوا آهسته تر زن زخمه ها تا نگسلانی تار من از دولت دیدار تو وز نعمت بسیار تو صد خوان زرین می نهد هر شب دل خون خوار من
-
6:56پرستویی غریب و بی پناهم که خون می ریزد از بال نگاهم چه سازد با تو ای سر در هوا ، سرو دل چون بید مجنون سر به راهم چه سازد با تو ای سردرهوا سر دل چون بید مجنون سر به راهم پرتو کرمانشاهی
-
4:16تکنوازی کمانچه
-
6:19مرا با سوز جان بگذار و بگذر اسیر و ناتوان بگذار و بگذر چو شمعی سوختم از آتش عشق مرا آتش به جان بگذار و بگذر دلی چون لاله بی داغ غمت نیست بر این دل هم نشان بگذار و بگذر مرا با یک جهان اندوه جانسوز تو ای نامهربان بگذار و بگذر دو چشمی را که مفتون رخت بود کنون گوهرفشان بگذار و بگذر در افتادم به گرداب غم عشق مرا در این میان بگذار و بگذر حمید مصدق
-
4:14یار آمده یار آمده ره بگشاییم جویان دل ست دل بدو بنماییم ما نعره زنان که آن شکارت ماییم او خنده کنان که ما تو را می پاییم من عاشق روی تو نگارم یارا وز چشم خوش تو شرمسارم یارا هرلحظه یکی دعا بر آرم از دل والله به خدا خبر ندارم یارا من عاشقی از کمال تو آموزم بیت و غزل از جمال تو آموزم در پرده ی دل خیال تو رقص کند من رقص خوش از خیال تو آموزم مولوی
-
5:30ای برده اختیارم ، تو اختیار مایی من شاخ زعفرانم ، تو نوبهار مایی گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارم غم این قدر ندارم ، آخر تو یار مایی من باغ و بوستانم سوزیده خزانم باغ مرا بخندان کاخر بهار مایی گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی پس چیست زاری تو چون در کنار مایی گفتم چو چرخ گردان والله که بی قرارم گفت ار چه بی قراری نی بی قرار مایی ای بلبل سحرگه ما را بپرس گه گه آخر تو هم غریبی هم از دیار مایی این جا دویی نگنجد این ما و تو نباشد این هردو را یکی دار ، چون در شمار مایی مولوی
تصاویر
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
