موسیقی دستگاهی
نوازنده ی عود : شهرام میرجلالی
نوازنده ی کمانچه : کوروش بابایی
نوازنده ی نی : داوود ورزیده
نوازنده ی تنبک : محمود فرهمند بافی
نوازنده ی تار : بهرام خافی
نوازنده ی دف : مسعود حبیبی
نوازنده ی عود : شهرام میرجلالی
نوازنده ی کمانچه : کوروش بابایی
نوازنده ی نی : داوود ورزیده
نوازنده ی تنبک : محمود فرهمند بافی
نوازنده ی تار : بهرام خافی
نوازنده ی دف : مسعود حبیبی
آهنگ ها
-
عنوانزمان
-
7:32دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی تو بود تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت فتنه انگیز جهان غمزه ی جادوی تو بود من سرگشته هم از اهل سلامت بودم دام راهم شکن طره ی هندوی تو بود دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت باز مشتاق کمانخانه ی ابروی تو بود به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر کز جهان می شد و در آرزوی روی تو بود حافظ
-
5:48منم آن عاشق عشقت که جز این کار ندارم که بر آن کس که نه عاشق به جز انکار ندارم دل غیر تو نجویم سوی غیر تو نپویم گل هر باغ نبویم سر هر خار ندارم نخورد خسرو دل غم مگر الا غم شیرین به چه دل غم خورم آخر ، دل غمخوار ندارم تو که بی داغ جنونی ، خبری گوی که چونی که من از چون و چگونه دگر آثار ندارم مکن ای دوست ملامت بنگر روز قیامت همه موجم ، همه جوشم سر دریای تو دارم چو ز تبریز برآمد مه شمس الحق و دینم سر این ماه شبستان سپهدار ندارم مولوی
-
3:27
-
6:27عجب آن دلبر زیبا کجا شد عجب آن سرو خوش بالا کجا شد برو در ره بپرس از رهگذاران که آن همراه جان افزا کجا شد چو دیوانه همی گردم به صحرا که آن آهو در این صحرا کجا شد دو چشم من چو جیحون شد ز گریه که آن گوهر در این دریا کجا شد ز ماه و زهره می پرسم همه شب که آن مه رو بر این بالا کجا شد مولوی
-
5:43دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد ز هر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد خدا را ای نصیحتگو حدیث مطرب و می گو که نقشی در خیال ما از این خوش تر نمی گیرد چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را که کس مرغان وحشی را از این خوش تر نمی گیرد خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت دری دیگر نمی داند رهی دیگر نمی گیرد بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده ی رنگین که فکری در درون ما از این بهتر نمی گیرد حافظ
-
8:26در میان پرده ی خون عشق را گلزارها عاشقان را با جمال عشق بی چون کارها عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد عشق دیده زان سوی بازار او بازارها هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکن تا ببینی در درون خویشتن گلزارها مولوی
-
5:50ماها چو به چرخ دل برآیی چون جان به تن جهان درآیی ماها چه لطیف و خوش لقایی ای ماه بگو که از کجایی هر دم که ز باده ی تو نوشیم بس روشن جان و تیزگوشیم بی هوش شدیم و بس به هوشیم ای ماه بگو که از کجایی در زیر درخت تو نشینیم وز میوه ی دلکش تو چینیم جز گلشن روی تو نبینیم ای ماه بگو که از کجایی ای رشک بتان و بت پرستان آرام دل خراب مستان پا را بمکش ز زیردستان ای ماه بگو که از کجایی مولوی
تصاویر
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
