آلبومی با آهنگسازی ارشد طهماسبی و صدای سالار عقیلی بر اساس اشعار سعدی
نوازندگان:
تار و سه تار: حمید متبسم
بربط: حسین بهروزی نیا
کمانچه: سعید فرجپوری
تنبک: پژمان حدادی
دف، دایره، دمام: بهنام سامانی
نوازندگان:
تار و سه تار: حمید متبسم
بربط: حسین بهروزی نیا
کمانچه: سعید فرجپوری
تنبک: پژمان حدادی
دف، دایره، دمام: بهنام سامانی
آهنگ ها
-
عنوانزمان
-
4:27صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمین عقل و طبعم خیره گشت از صنع رب العالمین با جوانان راه صحرا برگرفتم بامداد کودکی گفتا تو پیری با خردمندان نشین گفتم ای غافل نبینی کوه با چندین وقار همچو طفلان دامنش پرارغوان و یاسمین آستین بر دست پوشید از بهار برگ شاخ میوه پنهان کرده از خورشید و مه در آستین این نسیم خاک شیرازست یا مشک ختن یا نگار من پریشان کرده زلف عنبرین
-
2:09
-
6:06ای چشم تو دلفریب و جادو در چشم تو خیره چشم آهو چشمم بستی به زلف دلبند هوشم بردی به چشم جادو در چشم منی و غایب از چشم زان چشم همی کنم به هر سو صد چشمه ز چشم من گشاید چون چشم برافکنم بر آن رو هر شب چو چراغ چشم دارم تا چشم من و چراغ من کو این چشم و دهان و گردن و گوش چشمت مرساد و دست و بازو
-
2:07
-
8:33بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم تو را بدیدم و بازم به توست چشم درایت بهست آن یا زنخ یا سیب سیمین لبست آن یا شکر یا جان شیرین بتی دارم که چین ابروانش حکایت میکند بتخانه چین هر آن وقتی که دیدارش نبینم جهانم تیره باشد بر جهان بین به خوابی آرزومندم ولیکن سر بی دوست چون باشد به بالین نگارینا به شمشیرت چه حاجت مرا خود میکشد دست نگارین از آب و گل چنین صورت که دیدست تعالی خالق الانسان من طین
-
2:13
-
3:54من از دست کمانداران ابرو نمییارم گذر کردن به هر سو دو چشمم خیره ماند از روشنایی ندانم قرص خورشیدست یا رو نه آن سرپنجه دارد شوخ عیار که با او بر توان آمد به بازو لبان لعل چون خون کبوتر سواد زلف چون پر پرستو
-
4:31
-
6:12وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی میرسد و نمیرسد نوبت اتصال من خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من برگذری و ننگری بازنگر که بگذرد فقر من و غنای تو جور تو و احتمال من ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته ای دشمن از دوست ندانسته و نشناختهای تا شکاری ز کمند سر زلفت نجهد ز ابروان و مژهها تیر و کمان ساخته ای ماه و خورشید و پری و آدمی اندر نظرت همه هیچند که سر بر همه افراخته ای با همه جلوه طاووس و خرامیدن کبک عیبت آنست که بی مهرتر از فاخته ای بیم ماتست در این بازی بیهوده مرا چه کنم دست تو بردی که دغل باخته ای
-
1:57
-
2:02
-
6:18جانا هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم صانع خدایی کاین وجود آورد بیرون از عدم خورشید بر سرو روان دیگر ندیدم در جهان وصفت نگنجد در بیان نامت نیاید در قلم چندان که می بینم جفا امید میدارم وفا چشمانت میگویند لا ابروت می گوید نعم آخر نگاهی بازکن وانگه عتاب آغاز کن چندان که خواهی ناز کن چون پادشاهان بر خدم چون دل ببردی دین مبر هوش از من مسکین مبر با مهربانان کین مبر لاتقتلوا صید الحرم او رفت و جان می پرورد این جامه بر خود میدرد سلطان که خوابش می برد از پاسبانانش چه غم میزد به شمشیر جفا میرفت و میگفت از قفا سعدی بنالیدی ز ما مردان ننالند از الم


کاربر مهمان