display result search
منو

سعدی نامه

  • 12 قطعه
  • 6':18" مدت زمان
  • 299 دریافت شده
آلبومی با آهنگسازی ارشد طهماسبی و صدای سالار عقیلی بر اساس اشعار سعدی
نوازندگان:
تار و سه تار: حمید متبسم
بربط: حسین بهروزی نیا
کمانچه: سعید فرجپوری
تنبک: پژمان حدادی
دف، دایره، دمام: بهنام سامانی

آهنگ ها

  • عنوان
    زمان
  • 4:27
    صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمین عقل و طبعم خیره گشت از صنع رب العالمین با جوانان راه صحرا برگرفتم بامداد کودکی گفتا تو پیری با خردمندان نشین گفتم ای غافل نبینی کوه با چندین وقار همچو طفلان دامنش پرارغوان و یاسمین آستین بر دست پوشید از بهار برگ شاخ میوه پنهان کرده از خورشید و مه در آستین این نسیم خاک شیرازست یا مشک ختن یا نگار من پریشان کرده زلف عنبرین
  • 2:09
  • 6:06
    ای چشم تو دلفریب و جادو در چشم تو خیره چشم آهو چشمم بستی به زلف دلبند هوشم بردی به چشم جادو در چشم منی و غایب از چشم زان چشم همی‌ کنم به هر سو صد چشمه ز چشم من گشاید چون چشم برافکنم بر آن رو هر شب چو چراغ چشم دارم تا چشم من و چراغ من کو این چشم و دهان و گردن و گوش چشمت مرساد و دست و بازو
  • 2:07
  • 8:33
    بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم تو را بدیدم و بازم به توست چشم درایت بهست آن یا زنخ یا سیب سیمین لبست آن یا شکر یا جان شیرین بتی دارم که چین ابروانش حکایت می‌کند بتخانه چین هر آن وقتی که دیدارش نبینم جهانم تیره باشد بر جهان بین به خوابی آرزومندم ولیکن سر بی دوست چون باشد به بالین نگارینا به شمشیرت چه حاجت مرا خود می‌کشد دست نگارین از آب و گل چنین صورت که دیدست تعالی خالق الانسان من طین
  • 2:13
  • 3:54
    من از دست کمانداران ابرو نمی‌یارم گذر کردن به هر سو دو چشمم خیره ماند از روشنایی ندانم قرص خورشیدست یا رو نه آن سرپنجه دارد شوخ عیار که با او بر توان آمد به بازو لبان لعل چون خون کبوتر سواد زلف چون پر پرستو
  • 4:31
  • 6:12
    وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی می‌رسد و نمی‌رسد نوبت اتصال من خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من برگذری و ننگری بازنگر که بگذرد فقر من و غنای تو جور تو و احتمال من ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته ‌ای دشمن از دوست ندانسته و نشناخته‌ای تا شکاری ز کمند سر زلفت نجهد ز ابروان و مژه‌ها تیر و کمان ساخته‌ ای ماه و خورشید و پری و آدمی اندر نظرت همه هیچند که سر بر همه افراخته ‌ای با همه جلوه طاووس و خرامیدن کبک عیبت آنست که بی مهرتر از فاخته‌ ای بیم ماتست در این بازی بیهوده مرا چه کنم دست تو بردی که دغل باخته‌ ای
  • 1:57
  • 2:02
  • 6:18
    جانا هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم صانع خدایی کاین وجود آورد بیرون از عدم خورشید بر سرو روان دیگر ندیدم در جهان وصفت نگنجد در بیان نامت نیاید در قلم چندان که می ‌بینم جفا امید می‌دارم وفا چشمانت می‌گویند لا ابروت می‌ گوید نعم آخر نگاهی بازکن وانگه عتاب آغاز کن چندان که خواهی ناز کن چون پادشاهان بر خدم چون دل ببردی دین مبر هوش از من مسکین مبر با مهربانان کین مبر لاتقتلوا صید الحرم او رفت و جان می‌ پرورد این جامه بر خود می‌درد سلطان که خوابش می‌ برد از پاسبانانش چه غم می‌زد به شمشیر جفا می‌رفت و می‌گفت از قفا سعدی بنالیدی ز ما مردان ننالند از الم

مشخصات موسیقی

سایر مشخصات

تصاویر

دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه

  • کاربر مهمان
    سلام.ارزش شنیدن همی دارد اول صوت قرآنی و اشعار چنین فراهانی تمام...

آلبوم‌هایی از همین سبک

صدای موسیقی