آلبوم تصنیف ساخته جلال ذوالفنون، 1381
آهنگ ها
-
عنوانزمان
-
8:12عیشهاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقانوز شما کان شکر باد این جهان ای عاشقاننوش و جوش عاشقان تا عرش و تا بالا رسیدبرگذشت از عرش و فرش این کاروان ای عاشقاناز لب دریا چه گویم لب ندارد بحر جانبرفزودهست از مکان و لامکان ای عاشقانما مثال موجها اندر قیام و در سجودتا پدید آید نشان از بینشان ای عاشقانطرفه دریایی معلق آمد این دریای عشقنی به زیر و نی به بالا نی میان ای عاشقاننوش و جوش عاشقان تا عرش و تا بالا رسیدبرگذشت از عرش و فرش این کاروان ای عاشقانما مثال موجها اندر قیام و در سجودتا پدید آید نشان از بینشان ای عاشقانگر کسی پرسد کیانید ای سراندازان شماهان بگوییدش که جان جان جان ای عاشقان
-
6:55ای نوبهار خندان از لامکان رسیدیچیزی بیار مانی از یار ما چه دیدیخندان و تازه رویی سرسبز و مشک بوییهمرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدیای فضل خوش چو جانی وز دیدهها نهانیاندر اثر پدیدی در ذات ناپدیدیای گل چرا نخندی کز هجر بازرستیای ابر چون نگریی کز یار خود بریدیای باغ خوش بپرور این نورسیدگان راکاحوال آمدنشان از رعد میشنیدیای باد شاخهها را در رقص اندرآوربر یاد آن که روزی بر وصل میوزیدی
-
5:53معشوقه به سامان شد تا باد چنین باداکفرش همه ایمان شد تا باد چنین باداملکی که پریشان شد از شومی شیطان شدباز آن سلیمان شد تا باد چنین بادایاری که دلم خستی در بر رخ ما بستیغمخواره یاران شد تا باد چنین باداهم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردینک سرده مهمان شد تا باد چنین بادازان طلعت شاهانه زان مشعله خانههر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادازان خشم دروغینش زان شیوه شیرینشعالم شکرستان شد تا باد چنین باداشب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمدخورشید درخشان شد تا باد چنین بادااز دولت محزونان وز همت مجنونانآن سلسله جنبان شد تا باد چنین باداعید آمد و عید آمد یاری که رمید آمدعیدانه فراوان شد تا باد چنین باداای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزلکان زهره به میزان شد تا باد چنین بادادرویش فریدون شد هم کیسه قارون شدهمکاسه سلطان شد تا باد چنین باداآن باد هوا را بین ز افسون لب شیرینبا نای در افغان شد تا باد چنین بادافرعون بدان سختی با آن همه بدبختینک موسی عمران شد تا باد چنین باداآن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتینک یوسف کنعان شد تا باد چنین باداشمس الحق تبریزی از بس که درآمیزیتبریز خراسان شد تا باد چنین بادااز اسلم شیطانی شد نفس تو ربانیابلیس مسلمان شد تا باد چنین باداآن ماه چو تابان شد کونین گلستان شداشخاص همه جان شد تا باد چنین بادابر روح برافزودی تا بود چنین بودیفر تو فروزان شد تا باد چنین باداقهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شدابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادااز کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستشاین گاو چو قربان شد تا باد چنین باداارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شداین بود همه آن شد تا باد چنین باداخاموش که سرمستم بربست کسی دستماندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا
-
6:11شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشدتو بیا کز اول شب در صبح باز باشدعجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستتبه کجا رود کبوتر که اسیر باز باشدز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویتکه محب صادق آنست که پاکباز باشدبه کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کنکه دعای دردمندان ز سر نیاز باشدسخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشمبه کدام دوست گویم که محل راز باشدچه نماز باشد آن را که تو در خیال باشیتو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشدنه چنین حساب کردم چو تو دوست میگرفتمکه ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشددگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدیکه شب وصال کوتاه و سخن دراز باشدقدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاراناگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد
-
6:28آن نه عشق است که از دل به زبان میایدوان نه عاشق که ز معشوق به جان میایدگو برو در پس زانوی سلامت بنشینآنکه از دست ملامت به فغان میایدعاشق آن است که بی خویشتن از ذوق سماعپیش شمشیر بلا رقص کنان میایدحاش لله که من از تیر بگردانم رویگر بدانم که از ان دست و کمان میایدسعدیا این همه فریاد تو بیدردی نیستآتشی هست که دود از سر آن میاید
-
7:45گل خندان که نخندد چه کندعلم از مشک نبندد چه کندنار خندان که دهان بگشادستچونک در پوست نگنجد چه کندمه تابان به جز از خوبی و نازچه نماید چه پسندد چه کندآفتاب ار ندهد تابش و نورپس بدین نادره گنبد چه کندسایه چون طلعت خورشید بدیدنکند سجده نخنبد چه کندعاشق از بوی خوش پیرهنتپیرهن را ندراند چه کندتن مرده که بر او برگذرینشود زنده نجنبد چه کنددلم از چنگ غمت گشت چو چنگنخروشد نترنگد چه کندشیر حق شاه صلاح الدینستنکند صید و نغرد چه کند
-
3:38چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویمنه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویمچو رسول آفتابم به طریق ترجمانیپنهان از او بپرسم به شما جواب گویمبه قدم چو آفتابم به خرابهها بتابمبگریزم از عمارت سخن خراب گویمبه سر درخت مانم که ز اصل دور گشتمبه میانه قشورم همه از لباب گویممن اگر چه سیب شیبم ز درخت بس بلندممن اگر خراب و مستم سخن صواب گویمچو دلم ز خاک کویش بکشیده است بویشخجلم ز خاک کویش که حدیث آب گویمبگشا نقاب از رخ که رخ تو است فرختو روا مبین که با تو ز پس نقاب گویم


کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان