display result search
منو

شب عاشقان

  • 7 قطعه
  • مدت زمان
  • 322 دریافت شده
آلبوم تصنیف ساخته جلال ذوالفنون، 1381

آهنگ ها

  • عنوان
    زمان
  • 8:12
    عیش‌هاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقانوز شما کان شکر باد این جهان ای عاشقاننوش و جوش عاشقان تا عرش و تا بالا رسیدبرگذشت از عرش و فرش این کاروان ای عاشقاناز لب دریا چه گویم لب ندارد بحر جانبرفزوده‌ست از مکان و لامکان ای عاشقانما مثال موج‌ها اندر قیام و در سجودتا پدید آید نشان از بی‌نشان ای عاشقانطرفه دریایی معلق آمد این دریای عشقنی به زیر و نی به بالا نی میان ای عاشقاننوش و جوش عاشقان تا عرش و تا بالا رسیدبرگذشت از عرش و فرش این کاروان ای عاشقانما مثال موج‌ها اندر قیام و در سجودتا پدید آید نشان از بی‌نشان ای عاشقانگر کسی پرسد کیانید ای سراندازان شماهان بگوییدش که جان جان جان ای عاشقان
  • 6:55
    ای نوبهار خندان از لامکان رسیدیچیزی بیار مانی از یار ما چه دیدیخندان و تازه رویی سرسبز و مشک بوییهمرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدیای فضل خوش چو جانی وز دیده‌ها نهانیاندر اثر پدیدی در ذات ناپدیدیای گل چرا نخندی کز هجر بازرستیای ابر چون نگریی کز یار خود بریدیای باغ خوش بپرور این نورسیدگان راکاحوال آمدنشان از رعد می‌شنیدیای باد شاخه‌ها را در رقص اندرآوربر یاد آن که روزی بر وصل می‌وزیدی
  • 5:53
    معشوقه به سامان شد تا باد چنین باداکفرش همه ایمان شد تا باد چنین باداملکی که پریشان شد از شومی شیطان شدباز آن سلیمان شد تا باد چنین بادایاری که دلم خستی در بر رخ ما بستیغمخواره یاران شد تا باد چنین باداهم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردینک سرده مهمان شد تا باد چنین بادازان طلعت شاهانه زان مشعله خانههر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادازان خشم دروغینش زان شیوه شیرینشعالم شکرستان شد تا باد چنین باداشب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمدخورشید درخشان شد تا باد چنین بادااز دولت محزونان وز همت مجنونانآن سلسله جنبان شد تا باد چنین باداعید آمد و عید آمد یاری که رمید آمدعیدانه فراوان شد تا باد چنین باداای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزلکان زهره به میزان شد تا باد چنین بادادرویش فریدون شد هم کیسه قارون شدهمکاسه سلطان شد تا باد چنین باداآن باد هوا را بین ز افسون لب شیرینبا نای در افغان شد تا باد چنین بادافرعون بدان سختی با آن همه بدبختینک موسی عمران شد تا باد چنین باداآن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتینک یوسف کنعان شد تا باد چنین باداشمس الحق تبریزی از بس که درآمیزیتبریز خراسان شد تا باد چنین بادااز اسلم شیطانی شد نفس تو ربانیابلیس مسلمان شد تا باد چنین باداآن ماه چو تابان شد کونین گلستان شداشخاص همه جان شد تا باد چنین بادابر روح برافزودی تا بود چنین بودیفر تو فروزان شد تا باد چنین باداقهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شدابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادااز کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستشاین گاو چو قربان شد تا باد چنین باداارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شداین بود همه آن شد تا باد چنین باداخاموش که سرمستم بربست کسی دستماندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا
  • 6:11
    شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشدتو بیا کز اول شب در صبح باز باشدعجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستتبه کجا رود کبوتر که اسیر باز باشدز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویتکه محب صادق آنست که پاکباز باشدبه کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کنکه دعای دردمندان ز سر نیاز باشدسخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشمبه کدام دوست گویم که محل راز باشدچه نماز باشد آن را که تو در خیال باشیتو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشدنه چنین حساب کردم چو تو دوست می‌گرفتمکه ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشددگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدیکه شب وصال کوتاه و سخن دراز باشدقدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاراناگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد
  • 6:28
    آن نه عشق است که از دل به زبان میایدوان نه عاشق که ز معشوق به جان میایدگو برو در پس زانوی سلامت بنشینآنکه از دست ملامت به فغان میایدعاشق آن است که بی خویشتن از ذوق سماعپیش شمشیر بلا رقص کنان میایدحاش لله که من از تیر بگردانم رویگر بدانم که از ان دست و کمان میایدسعدیا این همه فریاد تو بیدردی نیستآتشی هست که دود از سر آن میاید
  • 7:45
    گل خندان که نخندد چه کندعلم از مشک نبندد چه کندنار خندان که دهان بگشادستچونک در پوست نگنجد چه کندمه تابان به جز از خوبی و نازچه نماید چه پسندد چه کندآفتاب ار ندهد تابش و نورپس بدین نادره گنبد چه کندسایه چون طلعت خورشید بدیدنکند سجده نخنبد چه کندعاشق از بوی خوش پیرهنتپیرهن را ندراند چه کندتن مرده که بر او برگذرینشود زنده نجنبد چه کنددلم از چنگ غمت گشت چو چنگنخروشد نترنگد چه کندشیر حق شاه صلاح الدینستنکند صید و نغرد چه کند
  • 3:38
    چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویمنه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویمچو رسول آفتابم به طریق ترجمانیپنهان از او بپرسم به شما جواب گویمبه قدم چو آفتابم به خرابه‌ها بتابمبگریزم از عمارت سخن خراب گویمبه سر درخت مانم که ز اصل دور گشتمبه میانه قشورم همه از لباب گویممن اگر چه سیب شیبم ز درخت بس بلندممن اگر خراب و مستم سخن صواب گویمچو دلم ز خاک کویش بکشیده است بویشخجلم ز خاک کویش که حدیث آب گویمبگشا نقاب از رخ که رخ تو است فرختو روا مبین که با تو ز پس نقاب گویم

مشخصات موسیقی

سایر مشخصات

تصاویر

دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه

  • کاربر مهمان
    بسیار عالی
  • کاربر مهمان
    ❤️❤️❤️
  • کاربر مهمان
    عالی

آلبوم‌هایی از همین سبک

صدای موسیقی