display result search
منو

فصل باران

  • 10 قطعه
  • 3':11" مدت زمان
  • 3996 دریافت شده
موسیقی دستگاهی
نوازنده ی سنتور : جواد بطحایی
نوازنده ی تار و سرپرست گروه : مجید درخشانی
نوازنده ی سنتور : کیوان فرزین
نوازنده ی سه تار : بهراد توکلی
نوازنده ی نی : شاهو عندلیبی
نوازنده ی سه تار : سپیده سرلک
نوازنده ی کمانچه : حسام اینانلو

آهنگ ها

  • عنوان
    زمان
  • ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست و آنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست جلوه ی صبح و شکرخند گل و آوای چنگ دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست زندگی خوش تر بود در پرده ی وهم و خیال صبح روشن را صفای سایه ی مهتاب نیست گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست رهی معیری
  • سحر به بوی نسیمت به مژده جان سپرم اگر امان دهد امشب فراق تا سحرم چو بگذری ، قدمی بر دو چشم من بگذار قیاس کن که منت از شمار خاک درم ادیب نیشابوری
  • ای باد بی آرام ما ، با گل بگو پیغام ما کای گل گریز اندر شکر ، چون گشتی از گلشن جدا ای فصل با باران ما ، بر ریز بر یاران ما چون اشک غم خواران ما ، در هجر دلداران ما ای نوبهار عاشقان ! داری خبر از یار ما ای از تو آبستن چمن ، وی از تو خندان باغ ها ای بادهای خوش نفس ، عشاق را فریاد رس ای پاک تر از جان و جا ، آخر کجا بودی کجا ؟ مولوی
  • ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران بیداری ستاره در چشم جویباران آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند دیوار زندگی را زین گونه یادگاران این نغمه ی محبت ، بعد از من و تو ماند تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران شفیعی کدکنی
  • خوش تر از دوران عشق ایام نیست بامداد عاشقان را شام نیست مطربان رفتند و صوفی در سماع عشق را آغاز هست ، انجام نیست از هزاران در یکی گیرد سماع زان که هرکس محرم پیغام نیست سعدی
  • برخاست شوری در جهان از زلف شورانگیز تو بس خون که از دل ها بریخت آن غمزه ی خون‌ ریز تو ای زلفت از نیرنگ و فن کرده مرا بی خویشتن شد خون چشمم چشمه زن ، از چشم رنگ آمیز تو در راه تو از سرکشان نی یاد مانده نی نشان چون کس نماند اندر جهان تا کی بود خون‌ ریز تو از شوق روی چون مهت گردن کشان درگهت چون مرغ بسمل در رهت مست از خط نوخیز تو عطار آمد بهار ای دوستان ، منزل سوی بستان کنیم تا بخت در خون خفته را ، چون بخت سروستان کنیم ای غنچه گلگون آمدی وز خویش بیرون آمدی با ما بگو چون آمدی ، تا ناز خود خیزان کنیم بشنو ز گلشن رازها ، بی حرف ها و بی آوازها برساخت بلبل سازها ، گر فهم آن دستان کنیم مولوی
  • تا نسوزد برنیاید بوی عود پخته داند کاین سخن با خام نیست مستی از من پرس و شور عاشقی و آن کجا داند که درد آشام نیست سعدی
  • سحر با من درآمیزد که برخیز نسیمم گل به سر ریزد که برخیز زر افشان دختر زیبای خورشید سرودی خوش برانگیزد که برخیز سبو چشمک زنان از گوشه ی طاق به دامانم درآویزد که بر خیز زمان گوید که : هان گر بر نخیزی غریو مرگ برخیزد که برخیز ! فریدون مشیری

تصاویر

دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه

آلبوم‌هایی از همین سبک

صدای موسیقی