موسیقی دستگاهی
آهنگساز : فریدون شهبازیان
خواننده : علیرضا افتخاری
شاعر : عراقی، هوشنگ ابتهاج، حافظ و فریدون مشیری
نوازنده سنتور : پشنگ کامکار
نوازنده تار : شهرام میرجلالی
نوازنده کمانچه ی مهمان : هابیل علی اف
آهنگساز : فریدون شهبازیان
خواننده : علیرضا افتخاری
شاعر : عراقی، هوشنگ ابتهاج، حافظ و فریدون مشیری
نوازنده سنتور : پشنگ کامکار
نوازنده تار : شهرام میرجلالی
نوازنده کمانچه ی مهمان : هابیل علی اف
آهنگ ها
-
عنوانزمان
-
12:20اجرای سنتور پشنگ کامکار به همراه آواز علیرضا افتخاری و شعر هوشنگ ابتهاج ای عشق همه بهانه از توست من خامشم این ترانه از توست آن بانگ بلند صبحگاهی وین زمزمه ی شبانه از توست من انده خویش را ندانم این گریه ی بی بهانه از توست ای آتش جان پاکبازان در خرمن من زبانه از توست کشتی مرا چه بیم دریا؟ طوفان ز تو و کرانه از توست می را چه اثر به پیش چشمت؟ کاین مستی شادمانه از توست من می گذرم خموش و گمنام آوازه ی جاودانه از توست چون سایه مرا ز خاک برگیر کاینجا سر و آستانه از توست
-
6:35عشق، شوری در نهاد ما نهاد جان ما در بوته ی سودا نهاد گفتگویی در زبان ما فکند جستجویی در درون ما نهاد داستان دلبران آغاز کرد آرزویی در دل شیدا نهاد قصه ی خوبان به نوعی باز گفت کاتشی در پیر و در برنا نهاد عقل مجنون در کف لیلی سپرد جان وامق بر لب عذرا نهاد بهر آشوب دل سوداییان خال فتنه بر رخ زیبا نهاد وز پی برک و نوای بلبلان رنگ و بویی در گل رعنا نهاد فتنه ای انگیخت شوری درفکند در سرا و شهر ما چون پا نهاد (عراقی)
-
4:33ترانه ی شور عشق با اجرای گروه کر در اواسط این ترانه، علیرضا افتخاری قطعه ی آوازی را اجرا می کند. عشق، شوری در نهاد ما نهاد جان ما در بوته ی سودا نهاد گفتگویی در زبان ما فکند جستجویی در درون ما نهاد داستان دلبران آغاز کرد آرزویی در دل شیدا نهاد قصه ی خوبان به نوعی باز گفت کاتشی در پیر و در برنا نهاد عقل مجنون در کف لیلی سپرد جان وامق بر لب عذرا نهاد بهر آشوب دل سوداییان خال فتنه بر رخ زیبا نهاد وز پی برک و نوای بلبلان رنگ و بویی در گل رعنا نهاد فتنه ای انگیخت شوری درفکند در سرا و شهر ما چون پا نهاد (عراقی)
-
3:03اجرای ساز و آواز با تار شهرام میرجلالی و آواز علیرضا افتخاری و شعر هوشنگ ابتهاج شبی بود و بهاری در من آویخت چه آتش ها ، چه آتش ها برانگیخت فرو خواندم به گوشش قصه ی عشق چو باران بهاری اشک می ریخت
-
2:20اجرای قطعه ی بی کلام رهایی توسط ارکستر و نیز آواز علیرضا افتخاری با کلام فخرالدین عراقی عشق شوری در نهاد ما نهاد جان ما در بوته ی سودا نهاد
-
2:20بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید از یار آشنا سخن آشنا شنید یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان دل شرح آن دهد که چه گفت و چهها شنید محروم اگر شدم ز سر کوی او چه شد از گلشن زمانه که بوی وفا شنید حافظ
-
1:57قطعه ی بی کلام، اجرا شده توسط ارکستر با تکنوازی کمانچه ی هابیل علی اف.
-
4:30ساز و آواز با تار شهرام میرجلالی و آواز علیرضا افتخاری با غزل حافظ بیا ساقی آن می که چون گل کند همه باغ پربانگ بلبل کند به من ده که چون گل بخواهم شکفت که راز شکفتن نشاید نهفت بده ساقیا می که هستم هنوز همان عاشق می پرستم هنوز به مستی که جان در سر مِی کنم همه عمر در پای خم طی کنم (هوشنگ ابتهاج)
-
3:09بیا ساقی آن می که خون حیات ازو شد روان در رگ کائنات به من ده که خورشید رخشان شوم ز گنج نهان گوهر افشان شوم بده ساقی آن می که جان بهار ازو جرئه ای خورد و شد پرنگار به مستی چنین در گلستان بخفت سحر رنگ و بویش تو در گل شکفت بیا ساقی آن می که جان آفرید به من ده که جان جامه بر تن درید کجا تن کشد باری هنگام اشک که او جان جان است و جان جان اشک (هوشنگ ابتهاج)
-
11:03اجرای ساز و آواز با تار شهرام میرجلالی و آواز علیرضا افتخاری با کلام هوشنگ ابتهاج چو شب به راه تو ماندم که نای من باشی چراغ خلوت این عاشق کهن باشی بسان سبز پریشان سرگذشت شبم نیامدی که مهتاب این چمن باشی تو یار خواجه نگشتی به صد هنر هیهات که بر مراد دل بی قرار من باشی تو را به آینه داران چه التفات بود چنین که شیفته حسن خویشتن باشی دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق وگرنه از تو نیاید که دل شکن باشی وصال آن لب شیرین به خسروان دادند تو را نصیب همین بس که کوه کن باشی خموش سایه که فریاد بلبل از خامیست چو شمع سوخته آن به که بی سخن باشی
-
5:53با یادت سرمستم ای نگار آسمانی یادم کن تا هستم ای امید زندگانی تا به هر ترانه می کشد زبانه شور عاشقانه ی من حال دل می گویم با زبان بی زبانی هر لبخندت با من گوید دل مده به دست غم در این عالم بنشین با عشق تا گل روید زین شب خزانی تا که از نگاه تو نور شادی می بارد دل ز مهربانیت شور و شادی ها دارد با تو خزان من بهاران با تو شبم ستاره باران از نورافشانی چه بخواهی چه نخواهی دل عاشق ره تو پوید به هر نشانی دل و جان سرمست از شوق نگاه تو همه جا حیرانم دیده به راه تو که بدین روح افزایی زیبایی رویایی چون بهشت جاودانی چه شود گر بازآیی چون نفس باد سحر می رسدم جان دگر دیده کشد سوی تو پر همسفرم شو که می توانی پر و بالم را با دیدارت کی بگشایی؟ تب و تابم را با لبخندت کی بنشانی؟ با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی یادم کن تا هستم ای امید زندگانی (فریدون مشیری)


کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان