آلبوم موسیقی دستگاهی اجرای همنوازان خاموش
محمد مظهری (کمانچه)
آرش سعیدیان (عود، دایره، دهل و دف)
آرمین جوانبخت (سنتور)
هامان منصوری (تار)
بامداد فتوحی (تنبک)
زکریا یوسفی (دف)
محمد مظهری (کمانچه)
آرش سعیدیان (عود، دایره، دهل و دف)
آرمین جوانبخت (سنتور)
هامان منصوری (تار)
بامداد فتوحی (تنبک)
زکریا یوسفی (دف)
آهنگ ها
-
عنوانزمان
-
7:09پیش درآمد
-
7:26بخوان کز دست خاموشی دل تنگم به تنگ آمد بخوان تا از سحر خوانی دلی را وا کنی آخِر بخوان از مردمی ها گر چه کام مردمان تلخ است دهن شیرین مگر از گفتن حلوا کنی آخر منم آن قاصدک پرواز از رویای طفلان دور که می آید شبی از من حکایت ها کنی آخر چنین کز بال پروانه سبک تر می دمیدم من چه ترسم آتش از خاکسترم برپا کنی آخر (شیون فومنی)
-
3:18به ساز برگ می رقصم که پیش از خنده ی خورشید مرا چون روح شبنم آسمان پیما کنی آخر (شیون فومنی)
-
9:49قدم بوس تو همچون سایه ام تا کی شود روزی نگاهی از سر شوخی به زیر پا کنی آخر بلاگردان چشمت مانده ام کز جمع مشتاقان مرا گر بخت روی آرد نهان پیدا کنی آخر (شیون فومنی)
-
10:17(در افشاری مرکب) بخوان تا رود باران را زلال آوا کنی آخر گرانخوابان سنگین سایه را دریا کنی آخر به ساز برگ می رقصم که پیش از خنده ی خورشید مرا چون روح شبنم آسمان پیما کنی آخر خروس آواز آن آباد شب قربان فریادت بخوان تا خواب زشت اندیش را زیبا کنی آخر (آواز مخالف) (هیچ از همه چیز کم ندارد شب ما تشویش ستاره ام ندارد شب ما کرده است چنان به شیشه خون همه را گویی که سپیده دم ندارد شب ما (وحشی بافقی)) بخوان کز دست خاموشی دل تنگم به تنگ آمد بخوان تا از سحر خوانی دلی را وا کنی آخِر بخوان از مردمی ها گر چه کام مردمان تلخ است دهن شیرین مگر از گفتن حلوا کنی آخر منم آن قاصدک پرواز از رویای طفلان دور که می آید شبی از من حکایت ها کنی آخر چه جای شکر شیون بدین شیرین دهانی ها زبان طوطی از آئینگی گویا کنی آخر (شیون فومنی)
-
4:41من چه گویم که کسی را به سخن حاجت نیست خفتگان را به سحر خوانی من حاجت نیست در بهاری که بر او چشم خزان می گرید به غزل خوانی مرغان چمن حاجت نیست (هوشنگ ابتهاج)
-
3:24
-
7:38در بهاری که بر او چشم خزان می گرید به غزل خوانی مرغان چمن حاجت نیست ای صبا مگذر از اینجا که در این دوزخ روح خاک ما را به گل و سرو و سمن حاجت نیست قصه پیداست ز خاکستر خاموشی ما خرمن سوختگان را به سخن حاجت نیست (هوشنگ ابتهاج)
-
8:24بنشین که از بی ریایی این گوشه همتا ندارد این گوشه ی بی ریا را آغوش دنیا ندارد اینجا بلند آستانست بر آستینش نظر نیست تالار تنهایی من پایین و بالا ندارد پیدا نشد هرچه کردم دیگر کجا را بگردم آخر خیابان این شهر یک چشم گیرا ندارد با خودستیزم تو کردی مردم گریزم تو کردی تقصیر این کرده ها را چشم تو تنها ندارد اکنون تو هستی غزل هست آیینه ام در بغل هست این لانه ی از تو خالی ورنه تماشا ندارد از تلخ و شور تمنّا یک کاسه کردم تنم را از من بنوش و بنوشان برکه بفرما ندارد (شیون فومنی)


کاربر مهمان