تصنیف ارکسترال
گدایی چو من چون تو شاهی ندارد
به جز درگهت بارگاهی ندارد
بنازم به شاهی که در فتح عالم
به جز خیل مژگان سپاهی ندارد
ز سنگینی بار دل شکوه کم کن
تو خود می بری دل گناهی ندارد
من آن پیچک طرد بالابلندم
که جز قامتت تکیه گاهی ندارد
ز باران مپرهیز در صبح چشمم
که صادق تر از این گواهی ندارم
نشاید زدن تیر پروانه ای را
که غیر از تو ای گل پناهی ندارد
گدایی چو من چون تو شاهی ندارد
به جز درگهت بارگاهی ندارد
بنازم به شاهی که در فتح عالم
به جز خیل مژگان سپاهی ندارد
ز سنگینی بار دل شکوه کم کن
تو خود می بری دل گناهی ندارد
من آن پیچک طرد بالابلندم
که جز قامتت تکیه گاهی ندارد
ز باران مپرهیز در صبح چشمم
که صادق تر از این گواهی ندارم
نشاید زدن تیر پروانه ای را
که غیر از تو ای گل پناهی ندارد
تصاویر
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه